تبليغاتX
مستخدمه ی اتاق هفده
و گذشته ها قصه ایست و از گذشته ها قصه هاست..

 

 به مامان فکر می کنم و روزها تمام می شوند حتمن.

 

+ مستخدمه |
 

همه چیز را گذاشتم پشت در و از زندگی بیرون رفتم.

 

+ مستخدمه |

مانده است تا برسیم و به رعشه بیفتد همه چیز.


+ مستخدمه |

دارم می خشکم.دارم مثل شاخه ای در آتش،ترکیدن پوستم را می شنوم.


+ مستخدمه |

از اول هم می دانستم.هیچ کداممان به درد این زندگی نمی خوردیم.


+ مستخدمه |

  


+ مستخدمه |

پاهاش را روی زمین می کوبد و نزدیکم می شود.توی تاریکی چشمهاش را می بینم و زخم برجسته ی سرخی که روی بینی اش خودنمایی می کند.می پرسد اهل کجا هستم و می رود.بعد توی پتو قایم می شود و درباره ی زنی صحبت می کند که در محوطه کشته شده.در میانه ی حرفهاش صداش تبدیل به زوزه ی بچه گرگی می شود که مادرش را گم کرده.سراغم می آید و دستهاش را تا مچ توی چشمهام فرو می کند و می خواهد که بخندم.مامان زنگ نزده.چندین ماه است در اتاقی گرفتار شده ام که توش میل به زندگی هست.انسان هست.و فکر می کنم کارم ساخته شده باشد.


+ مستخدمه |

لای پتو بیدار شدم.چیزی توی ذهنم نیست،از گذشته و آینده ام.از وقتی توانسته ام اطرافم را تشخیص بدهم متوجه حضور فردی شده ام که بمن نگاه می کند و می نویسد.بعد اتاق را دور می زند و در نزدیکی ام می ایستد.سرش را به زور روی بدنش نگه داشته و گنگ است.گفت منتظر کسی ست.گفتم من هم.گفت مُرده.گفتم من هم.


+ مستخدمه |

روح پیری در حال تن کردن من،تنم را می ترکاند..


+ مستخدمه |

بوی سوختگی می آید.بوی شاش بچه.چند بار خواستم صورتش را ببینم.بعد فکر کردم چه اهمیتی دارد؟اصلن شاید همین فردا بلند شود و مسئولیت همه چیز را به عهده بگیرد.از پنجره اتاق مردی را دیدم که مثل بابا بود.با چوب آلبالویی توی دست.سرش را از لای پتو بیرون می آورد و می گوید که می آیم.قول می دهم.


امضاء:روح سگ


+ مستخدمه |

تصمیم دارم تمام زمان باقی مانده را بنویسم.از چیزهایی که می بینم و به من نزدیکند. احساس می کنم بزودی عقلم زائل خواهد شد.روزهای بسیاری ست اینجا هستم.مامان نیامده.تلفن هم نکرده.کسی را لای پتو آوردند و انداختند توی اتاق.هیچ کس جرات نمی کند به او نزدیک شود.در تمام مدتی که سرم پایین است صدا می آید. زن جوان به من نزدیک می شود.صورتش در هم می رود و توی دستهام می نویسد بیهوده است.بعد خودش را به پتو می رساند و لایش را باز می کند.نمی توانم تشخیص بدهم.عریان است و به رنگ خون.


+ مستخدمه |

به یأسی که رسیده ام..


+ مستخدمه |

هر چه هست نور است.در خوابها و بیداریهام.اعتراف تلخی است که بخواهم بنویسم تنهایی در من رخنه کرده .از صبح غریبه ای به اتاقمان آمده و با اشتیاق در مورد مرگ زنی ناشناس در محوطه صحبت می کند.زنی که صورتش بر اثر اصابت گلوله به سختی مخدوش شده و قابل شناسایی نیست.بعد به طرف در می دود و خودش را به بیرون پرتاب می کند.امروز روز نهم است.خسته ام و چیزی به یاد نمی آورم.مامان حتما می آید.


+ مستخدمه |

به اتاق بازرسی احضار شده ام.فردی که مسئول آوازهاست سوالاتی از من می پرسد و هشدار می دهد که تنها چهار روز باقی مانده.تکرار می کنم که تنها چهار روز باقی مانده.در راه بازگشت به اتاق،با مردی رو به رو شدم که نگهبانها دستهاش را بسته بودند و سعی داشتند از ساختمان بیرونش کنند.مرد در تمام مسیر سرش را به عقب گرفته بود و می خندید.مامان زنگ زد و توصیه هاش را برام خواند.گفت بابا به سختی بیمار شده.همچنین از رفتن دوست کوچکم به خانواده ی دیگری خبر داد و گریست.قبل از اینکه گوشی را بگذارد گفت او هم می آید.


+ مستخدمه |

هر شب توی خوابم می دود.کفشهاش را می پوشد و با سرعت می دود.بعد در اتاق مجاور کسی خودش را به شیشه می کوبد و روی زمین می افتد.صداش برام آشناست.شبی توی اتاقم با این زن از آرزوهام حرف زده بودم.


+ مستخدمه |

صبح یکی از پیرزن ها مُرد.علت مرگ را کهولت سن نوشته اند،اما مرد به من گفت او را دیده که از شوق نواختن شیپور مُرده.گفت چیزی توی دهان پیرزن لغزید و کارش را ساخت.پیرزن دوم بیشتر از بقیه می ترسد و انصرافش را کتبن اعلام می کند.پای ورقه نوشته که منتظر است دکترها معاینه اش کنند و تاریخ مرگش مشخص شود.حالا مرگ حزن انگیز تر از قبل،در اتاق ما ایستاده است.


+   بخوانید..


+ مستخدمه |

به عنوان نفر اول وارد گروه آواز شده ام.گروهی که در آن دو پیرزن از کار افتاده.یک مرد میانسال.دو پسر بچه و زن جوانی حضور دارند که به غیر از مرد همه از خانه اخراج شده اند.مرد به واسطه ی دروغ و دغل کاری که در محل کار انجام داده اینجاست.زن مسئول حرکات نمایشی است و پسرها مسئول بالا بردن پرده.دو پیرزن شیپور می نوازند.وظیفه ی من خواندن آوازهای مذهبی است و مرد مسئول فریادها.اتاقی که در آن تمرین می کنیم به حمامی وسیع شباهت دارد که اتاق با دوربین های مدار بسته کنترل می شود تا طی ده روز افراد لایق تر از گروه جدا شده و میان انسانها فرستاده شوند.


+ مستخدمه |

صبح از مدرسه تماس گرفتند و عذرم را خواستند.بابا مثل همیشه لبخند می زند و این را روی کاغذ برایم می نویسد.می پرسم که چه؟و می رود.حالا مامان مرا به گروه آواز شهر معرفی خواهد کرد.این گروه شامل افرادی می شود که از مدرسه،محل کار یا خانه اخراج می شوند و نیاز به جایی برای خودنمایی دارند.در تمام مسیر مامان حرف زد.از اینکه این تنها راه است و باید فرد منضبطی باشم.من به او فکر می کنم و صدای مامان نمی آید.صدها مرد و زن در اتاقی منتظرند.به جز دو پسر بچه و یک دختر تنها،همگی خوشحالند و آواز می خوانند.جزو نفرات آخری هستم که امتحان می دهد.مردی کوتاه قد که مسئول تازه واردهاست سوالاتی از مامان می پرسد و می نشیند.مرد دیگری دستهام را بالا می برد و قوای جسمانی ام را محک می زند.به میز آخر رسیده ام.در برابرم زنی است که صبحی تا مدرسه دنبالم دوید.هیچ نمی دانم و صدایم را می شنوم که در تسخیرش آوازی ناآشنا را زمزمه می کند.


+ مستخدمه |

تمام هفته منتظرش بودم.برگشت.گفتم دلم تنگ می شود مامان.گفت از دستم رنجیده و لبهام را بوسید.دهانش طعم سکه ای را می داد که ساعتها توی مشتت بدون اینکه بدانی مانده باشد.می ترسم و ترس مانع رفتن است. تمام شب در اتاق راه می رود و نامم را بلند می خواند.او در من بیدار شده و اندامی چسبناک در حال تحقیرم،گردن و دستهام را می شکند.


+ مستخدمه |

راس ساعت نه و پنجاه دقیقه تلفن کرد.لبهایم را به دهنی گوشی چسباندم و گفتم نگران چیزهای زیادی هستم. نفسهای کوتاه می کشید و قلم را بر شیء فلزی می فشرد.گفتم تصمیم دارم از اینجا بروم و گوشی را گذاشتم.ساعتهاست خواب بمن غلبه نکرده. بابا موجودی را در آغوشش مچاله کرده و خبری از او نیست.این آخرین راه است.نور را نمی شناسم و باید بروم.تنها چیزی که امیدوارم می کند یاد آوری روزی است که در تپه های اطراف شهر ناگاه دست یکدیگر را رها کردیم و می خندید.اما درست در لحظه ی آخر،سرش را میان دستهاش گرفت و  صدای نوزادی را شنیدم که در آستانه ی مرگ می گریست.


+ مستخدمه |

سه روزاست که حرفی نزده.توضیح دادم که نمی خواستم لباسش را خراب کنم،قبول نکرد.از حالتهاش دستگیرم شد به چه اندازه از رنگ زرد متنفر است.من همین حالت را نسبت به بقیه ی رنگها دارم.تصمیم گرفته برود.به بابا قول داد بار آخر باشد.دوستی که تصمیم داشت درست کند را ساخته.چهار روز و شش ساعت و هجده دقیقه است که ما چهار نفریم.گذاشته اش توی اتاق،کنار کمد لباسهام.شبیه هیچ چیز نیست.گریه می کند و می خوابد.دیشب از اتاق گذاشتمش بیرون.این خودخواهی چند روز است بمن اضافه شده.مامان رفت.نگاهم نکرد و رفت.بابا توی آشپزخانه از هفته ی گذشته حرف می زند.از اینکه به سختی تنبیه خواهم شد و مدرسه را از دست خواهم داد.برخلاف همه ی مردها ضعیف است و سخت کار می کند.کم حرف می زند و بیشتر به مامان فکر می کند.منتظرم یکشنبه نفر کناری تلفن کند.


+ مستخدمه |

صبح تا مدرسه دنبالم دوید.توی کلاس هم آمد.گفت نباید به معلم بگویم که آنجاست.می ترسم و همین کافی است.کلاس سومم و کوشا.تنها کسی که این را می داند نفر کناری ام است که مشق هایم را می نویسد.دوستهای زیادی را می شناسم که تا خانه با هم می دوند و حرفهای زیادی برای گفتن دارند.او بیشتر می نویسد.یک شنبه شبها راس ساعت خاصی تلفن می کند.حرف نمی زند.تنها صدای قلمی می آید که به سرعت روی چیزی کشیده می شود.اغلب به دستهام خیره می شود و دوستم دارد. مامان رفت.گفت برای ناهار منتظر است و رفت.راه رفتنش مثل دویدن اسبی است که با طنابی کشیده می شود.تقلا می کند بایستد،نمی تواند.


+ مستخدمه |

پاشدم و نوشتم خوابم می آید.مامان از سفر برگشته.قول داده بود نرود،رفت.دیر هم برگشت.گفت بار آخرش بوده،گفتم دروغگوی کثیفی شدی مامان.شبها بالای سرم ظاهر می شود و سعی دارد از حالت چهره ام تشخیص دهد که خوابم یا تظاهر به خوابیدن می کنم.نوعی غم همراه با یأس توی چشمهاش هست که می ترساندم.دیروز رفت.گفت که بار آخر است.برنگشته هنوز و من نگرانم.توی کابوسهایم دست و پایش می افتند روی صورتم.برگشت.به بابا گفته تصمیم دارد برایم دوستی درست کند.من از دوستها می ترسم.اتاقم را می گیرند و توش عروسک می ریزند.امشب دستش را حس کردم.سرد بود و لرج.چشمهایم را باز می کند و چیزی توش می ریزد.می خوابم.ساعتها.


+ مستخدمه |